مليلهكار،عاشقي كه به معشوق نرسيد
تنها 18 سالش بود كه عاشق شد. پدر شايد مقصر بود كه دل جوان منصور با تابهاي آن گيسو برود، با تابهاي آن گيسوي نقرهاي. و گيسوي نقرهاي تاب ميخورد روي هم، ميپيچيد بر قامت ابزار كار و ميشد كاسهاي نقرهاي.
اين شروع يك داستان عاشقانه است. واما ادامه داستان
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 11:55  توسط ترمه
|
